![]() |
بوي باران | |
نویسندگان رامين آرشیو من
لینک دوستان
نسيم بهاري لبخندي از خدا صلح عشق انسانيت سهراب سپهري اونكه رفته ديگه هيچ وقت نمياد هورمزد من ليلي...كو مجنون چشمه زلال هستی بارون آستان جانان عشق اينترنتي چرندیات افسانه سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست!
شب، سكوت، كوير
اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو RSS 2.0
|
شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦ دلم تنگ است هر چند از این زمانه.....دلم تنگ است حافظ ایمانی سهشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦ يك و يك
يک و يک هميشه دو نمي شود
گاه باد مي کند, چهار مي شود گاه ميل مي کند به صفر گاه نيز مي زند به کله اش... هوس کند مي رود به آسمان, هزار مي شود يک و يک براي من --- من که سال هاست در رديف آخر کلاس زندگي نشسته ام --- جز دو خط ساده نيست؛ جز دو خط که پا به پاي هم در سفيد صفحه راه مي روند وز اين جهان خط کشي و کاغذي عبور مي کنند... جز دو خط ساده که در انتهاي دور در تقاطع زمين و آسمان؛ روي خط نازکي به نام زندگي عاقبت به پاي هم ... پير مي شوند! « توي گوشتان فرو کنيد! يک و يک مساوي دو است. » آه... من که حرف اين حساب را سرم نمي شود. ![]() مادرم تمام عمر مثل يک معلم تمام وقت مشق هاي تازه مرا ورق زده ست و هميشه گفته: « اين چه طرز جمع کردن است ؟! » من چقدر تنبلم هنوز از فرا گرفتن حساب يک و يک جمع ساده ايست ظاهرا ولي براي من گفتن نتيجه ساده نيست حرف بر سر دو و چهار و هشت... نيست حرف زندگي حساب زندگي ست! يک و يک هميشه دو نمي شود! آه... من که حرف اين حساب را... سرم نمي شود. ؟ سهشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥ فقط همين... ![]() اين سالها كه مي گذرد احساس مي كنم چندان كه لازم است ديوانه نيستم ![]() شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥ دلم گرفته...
امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر
تا هر کجا که می بردت بال و پر ببر ![]() تا نا کجا ببر که هنوزم نبرده ای این بارم از زمین و زمان دورتر ببر اینجا برای گم شدن از خویش کوچک است جایی که گم شوم دگر از هر نظر ببر آرامشی دوباره مرا رنج میدهد مگذار در عذابم و سوی خطر ببر ![]() دارد دهان زخم دلم بسته میشود بازش به مهمانی آن نیشتر ببر خود را غزل! به بال تو دیگر سپرده ام هرجا که دوست داریم امشب ببر ... ببر محمد علی بهمنی باز هم امشب دلم هواي ديگه اي داره ![]() باز هم سوالهاي بي جواب هميشگي ![]() راستي چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ پنجشنبه ٧ دی ،۱۳۸٥ زمستان است
يادش بخير بچگي هامون
![]() توي هواي سرد و بارووني يا برفي پاييز يا زمستون با 2 تا چيز واقعا حال مي كرديم طوريكه هنوز مزه اش زير زبونمونه ![]() تو هواي بارووني پاييز سريع مي دويديم و با يه پتو مي رفتيم توي تراس مي خوابيديم ![]() واي خدا چه كيفي مي داد توي هواي خنك، زير پتو، توي تراس، صداي بارون، بوي بارون واي... ![]() يا توي هواي سرد و برفي زمستون اگه گفتين چي مي چسبيد ؟البته فكر نكنين من خيلي سن و سالم زياده ها ولي بالاخره خيلي خيلي كوچيك كه بودم اينو تجربه كردم كرسي ![]() واي واي واي دور كرسي، همه خونواده از بابا بزرگ و مامان بزرگ گرفته تا بچه كوچولوها كه واقعا جمع غير قابل وصفي رو تشكيل مي دادن همه با هم صحبت مي كردن خاطرات تكراري بابا بزرگها و مامان بزرگها شيطنت ما بچه كوچيكها چش غره هاي بابا و مامان چه زود گذشت ![]() دو سه ده سال كه از عمر گذشت آينه بانگ زد اي جوان پير شدي قله عمر گذشت با خبر باش كه از قله سرازير شدي به مناسبت اين شب برفي و فرارسيدن زمسوان با تموم زيباييها و سختيهاي خودش، اين شعر زيبا از اخوان رو مي ذارم تا بهمراه صداي زيباي شهرام، احساساتمون تكوني بخوره سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ( زمستان ) سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است کسی سر برنیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است و گر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است ![]() نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم منم من، سنگ تی پا خوردۀ رنجور منم، دشنام پست آفرینش، نغمۀ ناجور نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم ![]() حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی گه بی گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نُه تویِ مرگ اندود، پنهان است حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین درختان، اسکلت های بلور آجین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه غبارآلوده، مهر و ماه، زمستان است. ![]() مهدی اخوان ثالث شنبه ٢ دی ،۱۳۸٥ چشم تو
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه ی باد رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر اهتزاز ابدیت را می بینم... ![]() بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست... ![]() کاش... کاش می گفتی چیست « آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست » ![]() ؟ پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥ باز هم سهراب...
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه اي در قفس است ![]() سهراب سپهری پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥ تكليف فردا
سر مشقهاي آب ، بابا يادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت گل كردن لبخندهاي همكلاسي دريك نگاه ساده حتي يادمان رفت ترس از معلم ، پاي تخته ، حل تمرين آن لحظه هاي بي كلك را يادمان رفت راه فرار از مشقهاي زنگ اول اي واي ننوشتيم آقا يادمان رفت آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم جديت ” تصميم كبري “ يادمان رفت شعر خداي مهربان را حفظ كرديم يادش به خير اما خدا را يادمان رفت در گوشمان خواندند رسم آدميت آن حرفها را زود اما يادمان رفت فردا چه كاره مي شوي موضوع انشاء ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت ديروز تكليف آب بابا بود و خط خورد تكليف فردا نان و بابا يادمان هست؟ ؟ شب يلداي همتون به خير و شادي دوشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٥ سيب
تو به من خنديدي
و نميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پس من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك ![]() و تو رفتي و هنوز سالهاست خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا باغچه كوچک ما سيب نداشت ؟ حميد مصدق دوشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٥ چه بگويم سخني نيست!!!
چه بگويم سخني نيست
![]() مي وزد از سر اميد نسيمي ليك تا زمزمه اي ساز كند در همه خلوت صحرا به رهش ناروني نيست چه بگويم سخني نيست ![]() پشت در هاي فرو بسته شب از دشنه و دشمن پر به كج انديشي خاموش نشسته است بام ها زير فشار شب كج كوچه از آمد و رفت شب بد چشم سمج خسته است چه بگويم سخني نيست ![]() در همه خلوت اين شهر آوا جز ز موشي كه دراند كفني نيست وندر اين ظلمت جا جز سيا نوحه ي شو مرده زني نيست ور نسيمي جنبد به رهش نجوا را ناروني نيست چه بگويم سخني نيست... ![]() احمد شاملو | |
![]() |
||
|
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
